بر سینه ات نشست
زخم عمیق کاری دشمن
اما ،
ای سرو ایستاده نیفتادی
این رسم توست که ایستاده بمیری .
در تو ترانه های خنجر و خون
در تو پرندگان مهاجر
در تو سرود فتح
این گونه چشمهای تو روشن
هرگز نبوده است .
با خون تو ، میدان توپخانه
در خشم خلق بیدار می شود
مردم ز آنسوی توپخانه بدین سو
سرازیر می کنند
نان و گرسنگی به تساوی تقسیم می شود پ
ای سرو ایستاده
این مرگ توست که می سازد .
دشمن دیوار می کشد
این عابران خوب و ستم بر
نام تو را ، این عابران ژنده نمی دانند
و این دریغ هست ، اما
روزی که خلق بداند
هر قطره خون تو محراب می شود
این خلق نام بزرگ تو را
در هر سرود میهنی اش
آواز می دهد . . . .
شعر از : خسرو گلسرخی
ندای سبز !