|
به جهان چه دل سپاری؟حذر از پلنگ وحشی.......که تو را به خون کشاند به فریب خط و خالی |
|
|
خود را تکه تکه کردم یک تکه ، درون واگنی به شرق می رفت که شاید تو را فراموش کند یک تکه با تو میان یک شب خوش زمستان می خندید و می رقصید و تو را می نوشید و زنده می شد یک تکه درون اتوبوسی که به غروب می رفت شاید تو را برای همیشه رها کند یک تکه از من بی پروا به شهر تو می آمد گریبان هر کسی را که بوی تو را داشت می بوسید و دلتنگی اش تمام می شد و باز می گشت یک تکه از من به روی اسبی رمیده شیهه می کشید و چهار نعل تا شمال می تاخت تا نقش ات را به روی شن رو در روی دریا بکشد ناپایدار یک تکه از من مجنون وار چون فرهاد نقشت را به رخ تمام تاریخ می کشید یک تکه از من درون هواپیما به جنوب می رفت در کویر بذر گل رویت را سترون می کاشت مادر را می بوسید افکار وناله ات را سر می داد و بر می گشت یک تکه از من ترا در مزرعه عشق می کاشت و خدا را می بوسید که زیبایی را در تو خلاصه کرده بود یک تکه تو را می شکافت هزار تکه تمام توان تو را رج می زد یک تکه تو را تکذیب می کرد هزار تکه تو را تأیید می کرد یک تکه خنجر صیقل می داد هزار تکه تو را وحشت زده مرهم می ساخت خودم را تکه تکه کرده بودم یک تکه درون واگنی که به شرق می رفت که شاید تو را فراموش کند یک تکه با تو . . . میان یک شب خوش زمستان
شعر از : خاله ی عزیزم نسرین بهجتی
با سلام یک مدت نیستم . از حضور همه ی دوستان عزیزم عذر می خوام . تا خرداد بر می گردم
+
تاريخ ساعت نويسنده مانیا
|
|
|