|
به جهان چه دل سپاری؟حذر از پلنگ وحشی.......که تو را به خون کشاند به فریب خط و خالی |
||
|
به قطارهای رفته می اندیشد به پرنده هایی که دشت را دگرگون کرده اند از دریا و در رابطه موهای قرمز زن معماری پاشیده ای در راز دارند و شاخه چرخش باران تا موسیقی قطار تا خاموشی نرده های ایستگاه احساس کردم که باید باید تراژدی شوم ! مثل کودکانی که تعالی اشیاء اند .
شعر از : استاد بزرگوارم ، علی میرکازهی
+
تاريخ ساعت نويسنده مانیا
|
حرفهای دلم می پوسد ٬
در ابعاد لحظه های سکوت هیاهویی به پاست که صدایش از ذهن فراتر نمی رود و فقط آنگاه که دلتنگی آویزان شود از فلب ٬ به تن پوچ زبان طعنه می زنی ! ناله ات در هوا می شکند انعکاسش از لای شکاف لحظه ها ٬ می ریزد در دل و باز حرفهای دلم می پوسد در ابعاد لحظه های سکوت
دلنوشته ای بود از خودم !
+
تاريخ ساعت نويسنده مانیا
|
آیینه با خود می اندیشد : وه چه نا پاکی ست پاکدل بودن بی تکاپویی نشستن لغزش پای کسان را پیش چشم خلق بنمودن بی گره بگرفتن اندر روی و پیشانی صد گره از گیسوان یار بگشودن آیینه با گرد غم بر روی پیشانی می اندیشد : من نمی گویم صدای ناله های جنگلی در خواب من نمی گویم صدای بالهای موج در طوفان من نمی گویم صدای گردباد مست . . . . اما در دل تنگم نیازی هست : یک صدا ، حتا صدای پاره سنگی که روزی شیشه همسایه را بشکست آیینه در عمق تاریکی خیال روشنی دارد . می اندیشد : صبحگاهان سینه پر خورشید شامگاهان چشم پر اختر جویباری بودن و هرگز نایستادن با بلندی ها و پستی ها در افتادن ریختن با خنده ها در شط پیش رفتن تا دل دریا نه چنین یخ بسته در کنج اتاقی تیره و تنها آیینه افسرده در کنج اتاقی تیره و تنها ، می اندیشد : ای دریغا پای ، ای دریغا دست ، ای دریغا در رگ شفاف من روزی جنبش گلگون ماهی های نا پیدا نه همه تصویر ، نه هم رویا . . . آیینه با خود می اندیشد : آیینه پاک است ، آیینه زیباست آیینه غمگین آیینه تنهاست . . . .
شعر :؟ عکس : محمد علی فاموری
+
تاريخ ساعت نويسنده مانیا
|
|
||