به قطارهای رفته می اندیشد
به پرنده هایی که
دشت را
دگرگون کرده اند
از دریا و
در رابطه
موهای قرمز زن معماری پاشیده ای در راز دارند
و شاخه چرخش باران
تا موسیقی قطار
تا
خاموشی نرده های ایستگاه
احساس کردم که باید باید تراژدی شوم !
مثل کودکانی
که تعالی اشیاء اند .
شعر از : استاد بزرگوارم ، علی میرکازهی
در ابعاد لحظه های سکوت
هیاهویی به پاست
که صدایش از ذهن فراتر نمی رود
و فقط
آنگاه که دلتنگی
آویزان شود از فلب ٬
به تن پوچ زبان طعنه می زنی !
ناله ات در هوا می شکند
انعکاسش
از لای شکاف لحظه ها ٬ می ریزد در دل
و باز
حرفهای دلم می پوسد
در ابعاد لحظه های سکوت
دلنوشته ای بود از خودم !
آیینه با خود می اندیشد :
وه چه نا پاکی ست
پاکدل بودن
بی تکاپویی نشستن
لغزش پای کسان را پیش چشم خلق بنمودن
بی گره بگرفتن اندر روی و پیشانی
صد گره از گیسوان یار بگشودن
آیینه با گرد غم بر روی پیشانی می اندیشد :
من نمی گویم صدای ناله های جنگلی در خواب
من نمی گویم صدای بالهای موج در طوفان
من نمی گویم صدای گردباد مست . . . .
اما در دل تنگم نیازی هست :
یک صدا ، حتا صدای پاره سنگی که روزی
شیشه همسایه را بشکست
آیینه در عمق تاریکی خیال روشنی دارد . می اندیشد :
صبحگاهان سینه پر خورشید
شامگاهان چشم پر اختر
جویباری بودن و هرگز نایستادن
با بلندی ها و پستی ها در افتادن
ریختن با خنده ها در شط
پیش رفتن تا دل دریا
نه چنین یخ بسته در کنج اتاقی تیره و تنها
آیینه افسرده در کنج اتاقی تیره و تنها ، می اندیشد :
ای دریغا پای ، ای دریغا دست ، ای دریغا در رگ شفاف من روزی
جنبش گلگون ماهی های نا پیدا
نه همه تصویر ، نه هم رویا . . .
آیینه با خود می اندیشد :
آیینه پاک است ، آیینه زیباست
آیینه غمگین
آیینه تنهاست . . . .
شعر :؟
عکس : محمد علی فاموری