به لینک زیر مراجعه کنید :
از مرز خوابم می گذشتم
سایه تاریک یک نیلوفر
روی همه این ویرانه فرو افتاده بود .
کدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟
در پس درهای شیشه ای رویا ها ،
در مرداب بی ته آیینه ها ،
هر جا که من گوشه ای از خودم را مرده بودم
یک نیلوفر روییده بود .
گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت
و من در صدای شکفتن او
لحظه لحظه خودم را می مردم .
بام ایوان فرو می ریزد
و ساقه نیلوفر بر گرد همه ستونها می پیچد .
کدامین باد بی پروا دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟
نیلوفر رویید ،
ساقه اش از ته خواب شفافم سر کشید .
من به رویا بودم ،
سیلاب بیداری رسید
چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم :
نیلوفر به همه زندگی ام پیچیده بود .
در رگهایش من بودم که می دویدم .
هستی اش در من ریشه داشت ،
همه من بود .
کدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟
شعر از : سهراب سپهری
جای من در عشق
جای من در لحظه های بی دریغ اولین دیدار
جای من در شوق تابستانی آن چشم
جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن می گفت
جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت
جای من خالیست !
من کجا گم کرده ام آهنگ باران را ؟!
من کجا از مهربانی چشم پوشیدم ؟
می شود برگشت
می شود برگشت و در خود جستجویی داشت
در کجا یک کودک دهساله در دلواپسی گم شد ؟
در کجا دست من و سیمان گره خوردند ؟
می شود برگشت
تا دبستان راه کوتاهیست
می شود از رد باران رفت
می شود با سادگی آمیخت
می شود کوچکتر از اینجا و اکنون شد
می شود کیفی فراهم کرد
دفتری را می شود پر کرد از آیینه و خورشید
در کتابی می شود روییدن خود را تماشا کرد
من بهار دیگری را دوست دارم
جای من خالیست !
جای من در میز سوم در کنار پنجره خالیست
جای من در درس نقاشی
جای من در جمع کوکبها
جای من در چشمهای دختر خورشید
جای من در لحظه های ناب
جای من در نمره های بیست
جای من در زندگی خالیست !
می شود برگشت
اشتیاق چشمهایم را تماشا کن
می شود در سردی سر شاخه های باغ
جشن رویش را بیفروزیم
دوستی را می شود پرسید
چشمها را می شود آموخت
مهربانی کودکی تنهاست !
مهربانی را بیاموزیم . . .
شعر از : محمد رضا عبدالملکیان
عکس از : فاطمه سعادتی