|
به جهان چه دل سپاری؟حذر از پلنگ وحشی.......که تو را به خون کشاند به فریب خط و خالی |
|
|
چه کنم با دل خویش که از او نیست به جز خون جگرحاصل من زانکه هر دم فکند جان مرا در تشویش چه کنم با دل خویش ؟ چه دل مسکینی که غمین می شود از غم هر غمگینی هم غم گرگ دهد رنجش و هم غصه میش چه کنم با دل خویش ؟ در دلم هست هوس که رسد در همه احوال به درد همه کس چه امیری متمول چه فقیری درویش چه کنم با دل خویش ؟ طفل عریانی دید چشم گریانی و احوال پریشانی دید شد چنان سخت پریشان و مرا ساخت پریش چه کنم با دل خویش ؟ دیده گردیده فقیر بهر نان گرسنه آنگونه که از جان شده سیر دل من سوخت بر او یا جگر من شده ریش چه کنم با دل خویش ؟ چه کنم دل نگذارد که برم حمله بدو زارم از دست عدو بس که محتاط بار آمده و دور اندیش چه کنم با دل خویش ؟ گر در افتم با مار نیست راضی دل من تا کشم از مار دمار لیک راضیست که از او بخورم صد ها نیش چه کنم با دل خویش ؟ دارد این دل اقرار که من امروز شوم بهر جهانی غمخوار همه جا در همه وقت و همه را در هر کیش چه کنم با دل خویش ؟ از برای همه کس دل بی رحم در این دوره به کار آید و بس نرود با دل پر عاطفه کاری از پیش چه کنم با دل خویش ؟
شعری بود از زنده یاد : ابوالقاسم حالت عکس از : ویدا مسگرانی
+
تاريخ ساعت نويسنده مانیا
|
شست باران بهاران هر چه هر جا بود یک شب پاک اهورایی بود و پیدا بود گرد هم بودند لیک پنداری هر کسی با خویش تنها بود ماه می تابید و شب آرام و زیبا بود جمله آفاق جهان پیدا اختران روشنتر از هر شب تا اقاصی ژرفنای آسمان پیدا جاودانی بیکران تا بیکرانه ی جاودان پیدا اینک این پرسنده می پرسد پرسنده : من شنیدستم تا جهان باقی ست مرزی هست بین دانستن و ندانستن ؟ آنسوی این مرز ناپیدا چیست ؟ وانکه زانسو چند و چون دانسته باشد کیست ؟ مزدک : من جز اینجایی که می بینم نمی دانم پرسنده : یا جز اینجایی که می دانی نمی بینی مزدک : من نمی دانم چه آنجا یا کجا آنجاست
یا ندانستن سخن می رفت زرتشت : آه ، مزدک ! کاش می دیدی شهر بند رازها آنجاست اهرمن آنجا ، اهورا نیز بودا : پهندشت نیروانا نیز پرسنده : پس خدا آنجاست ؟ هان ؟ شاید خدا آنجاست بین دانستن و ندانستن تا جهان باقی ست مرزی هست همچنان بوده ست تا جهان بوده ست
+
تاريخ ساعت نويسنده مانیا
|
پشه که نمی دانم نام دیگری دارد یا نه ! ویران کننده است . به مکیدن خون بسنده نمی کند ، بلکه تو را وارد جدالی فرسایشی می کند .
پشه ، تنها در تاریکی می آید ، همچون هواپیماهای جنگی ویراژ می دهد و وزوز می کند
و صدایش را تنها بعد از اصابت هدف خواهی شنید .
هدف خون شماست . چراغ ها را روشن می کنی تا پشه را ببینی ولی روی دیوار پنهان میشود و از آن پس روی دیوار آرام می گیرد . . .
آرام و صلح طلب !
گویی دیگر تسلیم شده است . تلاش می کنی با لنگه کفشت پشه را بکشی . ولی جا خالی می دهد و فرار می کند و بعد گوئی که تو را مسخره می کند . . .
با شماتت دوباره پیدایش می شود ، باز هم تلاش می کنی و شکست می خوری . با صدای بلند ناسزایش می گویی اما اهمیتی نمی دهد !
به آرامی و دوستانه با او وارد مذاکره می شوی : بخواب تا من هم بخوابم ! گمان می کنی که قانعش کرده ای . چراغ ها را خاموش می کنی و می خوابی
ولی پشه که این بار خون بیشتری مکیده است باز هم وزوز می کند که آژیر حمله ای جدید است و تو درگیر جدالی جانبی با بی خوابی می شوی .
باز هم چراغ ها را روشن می کنی و در برابرشان مقاومت می کنی : در برابر پشه و بی خوابی ! . . . این بار با مطالعه !
پشه اما بر صفحه ای که می خوانی می نشیند و تو در درون می خندی . بالاخره در تله افتاد و کتاب را محکم می بندی
کشتمش . . . کشتمش . . . !
و هنگامی که کتاب را می گشائی که پیروزی ات را جشن بگیری ، پشه را نمی یابی و واژه ها را نیز . . . کتاب تو سفید است !
پشه که نمی دانم نام دیگری دارد یا نه -نه استعاره نه کنایه و نه دو پهلو گوئی - . . .
پشه حشره ایست که خون تو را دوست دارد . از فاصله بیست مایلی آن را بو می کند و هیچ راهی برای مذاکره با او بر سر آتش بس وجود ندارد ، جز یک راه :
گروه خونی ات را تغییر بدهی !
شعری از مرحوم محمود درویش ، شاعر توانا و پر آوازه فلسطینی
در ادامه مطلب یک بازی وبلاگیست که توسط دوست خوبم فرزاد به این بازی دعوت شدم . از آخر این بازی بی اطلاعم .
+
تاريخ ساعت نويسنده مانیا
|
|
|