چه کنم با دل خویش
که از او نیست به جز خون جگرحاصل من
زانکه هر دم فکند جان مرا در تشویش چه کنم با دل خویش ؟
چه دل مسکینی
که غمین می شود از غم هر غمگینی
هم غم گرگ دهد رنجش و هم غصه میش چه کنم با دل خویش ؟
در دلم هست هوس
که رسد در همه احوال به درد همه کس
چه امیری متمول چه فقیری درویش چه کنم با دل خویش ؟
طفل عریانی دید
چشم گریانی و احوال پریشانی دید
شد چنان سخت پریشان و مرا ساخت پریش چه کنم با دل خویش ؟
دیده گردیده فقیر
بهر نان گرسنه آنگونه که از جان شده سیر
دل من سوخت بر او یا جگر من شده ریش چه کنم با دل خویش ؟
چه کنم دل نگذارد که برم حمله بدو
زارم از دست عدو
بس که محتاط بار آمده و دور اندیش چه کنم با دل خویش ؟
گر در افتم با مار
نیست راضی دل من تا کشم از مار دمار
لیک راضیست که از او بخورم صد ها نیش چه کنم با دل خویش ؟
دارد این دل اقرار
که من امروز شوم بهر جهانی غمخوار
همه جا در همه وقت و همه را در هر کیش چه کنم با دل خویش ؟
از برای همه کس
دل بی رحم در این دوره به کار آید و بس
نرود با دل پر عاطفه کاری از پیش چه کنم با دل خویش ؟
شعری بود از زنده یاد : ابوالقاسم حالت
عکس از : ویدا مسگرانی
شست باران بهاران هر چه هر جا بود
یک شب پاک اهورایی
بود و پیدا بود
گرد هم بودند
لیک پنداری
هر کسی با خویش تنها بود
ماه می تابید و شب آرام و زیبا بود
جمله آفاق جهان پیدا
اختران روشنتر از هر شب
تا اقاصی ژرفنای آسمان پیدا
جاودانی بیکران تا بیکرانه ی جاودان پیدا
اینک این پرسنده می پرسد
پرسنده : من شنیدستم
تا جهان باقی ست مرزی هست
بین دانستن
و ندانستن
تو بگو ، مزدک ! چه می دانی
؟
آنسوی این مرز ناپیدا
چیست ؟
وانکه زانسو چند و چون دانسته باشد کیست ؟
مزدک : من جز اینجایی که می بینم نمی دانم
پرسنده : یا جز اینجایی که می دانی نمی بینی
مزدک : من نمی دانم چه آنجا یا کجا آنجاست
بودا : از همین دانستن و دیدن
یا ندانستن سخن می رفت
زرتشت : آه ، مزدک ! کاش می دیدی
شهر بند رازها آنجاست
اهرمن آنجا ، اهورا نیز
بودا : پهندشت نیروانا نیز
پرسنده : پس خدا آنجاست ؟
هان ؟
شاید خدا آنجاست
بین دانستن
و ندانستن
تا جهان باقی ست مرزی هست
همچنان بوده ست
تا جهان بوده ست
پشه که نمی دانم نام دیگری دارد یا نه ! ویران کننده است . به مکیدن خون بسنده نمی کند ، بلکه تو را وارد جدالی فرسایشی می کند .
پشه ، تنها در تاریکی می آید ، همچون هواپیماهای جنگی ویراژ می دهد و وزوز می کند
و صدایش را تنها بعد از اصابت هدف خواهی شنید .
هدف خون شماست . چراغ ها را روشن می کنی تا پشه را ببینی ولی روی دیوار پنهان میشود و از آن پس روی دیوار آرام می گیرد . . .
آرام و صلح طلب !
گویی دیگر تسلیم شده است . تلاش می کنی با لنگه کفشت پشه را بکشی . ولی جا خالی می دهد و فرار می کند و بعد گوئی که تو را مسخره می کند . . .
با شماتت دوباره پیدایش می شود ، باز هم تلاش می کنی و شکست می خوری . با صدای بلند ناسزایش می گویی اما اهمیتی نمی دهد !
به آرامی و دوستانه با او وارد مذاکره می شوی : بخواب تا من هم بخوابم ! گمان می کنی که قانعش کرده ای . چراغ ها را خاموش می کنی و می خوابی
ولی پشه که این بار خون بیشتری مکیده است باز هم وزوز می کند که آژیر حمله ای جدید است و تو درگیر جدالی جانبی با بی خوابی می شوی .
باز هم چراغ ها را روشن می کنی و در برابرشان مقاومت می کنی : در برابر پشه و بی خوابی ! . . . این بار با مطالعه !
پشه اما بر صفحه ای که می خوانی می نشیند و تو در درون می خندی . بالاخره در تله افتاد و کتاب را محکم می بندی
کشتمش . . . کشتمش . . . !
و هنگامی که کتاب را می گشائی که پیروزی ات را جشن بگیری ، پشه را نمی یابی و واژه ها را نیز . . . کتاب تو سفید است !
پشه که نمی دانم نام دیگری دارد یا نه -نه استعاره نه کنایه و نه دو پهلو گوئی - . . .
پشه حشره ایست که خون تو را دوست دارد . از فاصله بیست مایلی آن را بو می کند و هیچ راهی برای مذاکره با او بر سر آتش بس وجود ندارد ، جز یک راه :
گروه خونی ات را تغییر بدهی !
شعری از مرحوم محمود درویش ، شاعر توانا و پر آوازه فلسطینی
در ادامه مطلب یک بازی وبلاگیست که توسط دوست خوبم فرزاد به این بازی دعوت شدم . از آخر این بازی بی اطلاعم .