تبليغاتX
دو قدم مانده به گل . . .
به نام خداوند بخشاینده ی مهربان
 

چه کنم با دل خویش

که از او نیست به جز خون جگرحاصل من                

زانکه هر دم فکند جان مرا در تشویش                         چه کنم با دل خویش ؟

چه دل مسکینی

که غمین می شود از غم هر غمگینی

هم غم گرگ دهد رنجش و هم غصه میش                  چه کنم با دل خویش ؟

در دلم هست هوس

که رسد در همه احوال به درد همه کس

چه امیری متمول چه فقیری درویش                          چه کنم با دل خویش ؟

طفل عریانی دید

چشم گریانی و احوال پریشانی دید

شد چنان سخت پریشان و مرا ساخت پریش             چه کنم با دل خویش ؟

دیده گردیده فقیر

بهر نان گرسنه آنگونه که از جان شده سیر

دل من سوخت بر او یا جگر من شده ریش                 چه کنم با دل خویش ؟

چه کنم دل نگذارد که برم حمله بدو

زارم از دست عدو

بس که محتاط بار آمده و دور اندیش                         چه کنم با دل خویش ؟

گر در افتم با مار

نیست راضی دل من تا کشم از مار دمار

لیک راضیست که از او بخورم صد ها نیش                 چه کنم با دل خویش ؟

دارد این دل اقرار

که من امروز شوم بهر جهانی غمخوار

همه جا در همه وقت و همه را در هر کیش              چه کنم با دل خویش ؟

از برای همه کس

دل بی رحم در این دوره به کار آید و بس

نرود با دل پر عاطفه کاری از پیش                          چه کنم با دل خویش ؟

 

                             شعری بود از زنده یاد : ابوالقاسم حالت

                                         عکس از : ویدا مسگرانی

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 1:31  توسط مانیا وارسته   | 

شست باران بهاران هر چه هر جا بود

یک شب پاک اهورایی

بود و پیدا بود


بر بلندی همگنان خاموش

گرد هم بودند

لیک پنداری 

هر کسی با خویش تنها بود

ماه می تابید و شب آرام و زیبا بود

جمله آفاق جهان پیدا

اختران روشنتر از هر شب

تا اقاصی ژرفنای آسمان پیدا

جاودانی بیکران تا بیکرانه ی جاودان پیدا

اینک این پرسنده می پرسد

پرسنده : من شنیدستم

تا جهان باقی ست مرزی هست

بین دانستن

و ندانستن
تو بگو ، مزدک !‌ چه می دانی

؟

آنسوی این مرز ناپیدا

چیست ؟

وانکه زانسو چند و چون دانسته باشد کیست ؟

مزدک : من جز اینجایی که می بینم نمی دانم

پرسنده : یا جز اینجایی که می دانی نمی بینی

مزدک : من نمی دانم چه آنجا یا کجا آنجاست


بودا : از همین دانستن و دیدن

یا ندانستن سخن می رفت 

زرتشت : آه ، مزدک ! کاش می دیدی

شهر بند رازها آنجاست 

اهرمن آنجا ، اهورا نیز

بودا : پهندشت نیروانا نیز

پرسنده : پس خدا آنجاست ؟

هان ؟

شاید خدا آنجاست

بین دانستن

و ندانستن

تا جهان باقی ست مرزی هست

همچنان بوده ست

تا جهان بوده ست

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 17:32  توسط مانیا وارسته   | 

  

پشه که نمی دانم نام دیگری دارد یا نه ! ویران کننده است . به مکیدن خون بسنده نمی کند ، بلکه تو را وارد جدالی فرسایشی می کند .

 

پشه ، تنها در تاریکی می آید ، همچون هواپیماهای جنگی ویراژ می دهد و وزوز می کند

  

و صدایش را تنها بعد از اصابت هدف خواهی شنید .

  

هدف خون شماست . چراغ ها را روشن می کنی تا پشه را ببینی ولی روی دیوار پنهان میشود و از آن پس روی دیوار آرام می گیرد . . .

  

آرام و صلح طلب !

  

گویی دیگر تسلیم شده است . تلاش می کنی با لنگه کفشت پشه را بکشی .  ولی جا خالی می دهد و فرار می کند و بعد گوئی که تو را مسخره می کند . . .

  

با شماتت دوباره پیدایش می شود ، باز هم تلاش می کنی و شکست می خوری . با صدای بلند ناسزایش می گویی اما اهمیتی نمی دهد !

  

به آرامی و دوستانه با او وارد مذاکره می شوی : بخواب تا من هم بخوابم ! گمان می کنی که قانعش کرده ای . چراغ ها را خاموش می کنی و می خوابی

  

ولی پشه که این بار خون بیشتری مکیده است باز هم  وزوز می کند که آژیر حمله ای جدید است و تو درگیر جدالی جانبی با بی خوابی می شوی .

  

باز هم چراغ ها را روشن می کنی و در برابرشان مقاومت می کنی : در برابر پشه و بی خوابی ! . . . این بار با مطالعه !

  

پشه اما بر صفحه ای که می خوانی می نشیند و تو در درون می خندی . بالاخره در تله افتاد و کتاب را محکم می بندی

  

کشتمش . . . کشتمش . . . !

  

و هنگامی که کتاب را می گشائی که پیروزی ات را جشن بگیری ، پشه را نمی یابی و واژه ها را نیز . . . کتاب تو سفید است !

  

پشه که نمی دانم نام دیگری دارد یا نه -نه استعاره نه کنایه و نه دو پهلو گوئی - . . .

  

پشه حشره ایست که خون تو را دوست دارد . از فاصله بیست مایلی آن را بو می کند و هیچ راهی برای مذاکره با او بر سر آتش بس وجود ندارد ، جز یک راه :

  

گروه خونی ات را تغییر بدهی ! 

  

 

                                               شعری از مرحوم  محمود درویش ، شاعر توانا و  پر آوازه فلسطینی 

 

 

 در ادامه مطلب یک بازی وبلاگیست که توسط دوست خوبم فرزاد به این بازی دعوت شدم . از آخر این بازی بی اطلاعم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 12:14  توسط مانیا وارسته   |