|
به جهان چه دل سپاری؟حذر از پلنگ وحشی.......که تو را به خون کشاند به فریب خط و خالی |
|
|
شاید شبیه یه گریه بی صدا ، شاید شبیه یه خنده آروم و پنهون پشت یه چار قد گلدار و نخی تو شاید شبیه همه اون حرفهایی بودی که نشنیده ازشون گذشتم و شاید شبیه آخرین حرفی بودی که نگفته با بغض فرو خوردمش . روزهاست تو شبیه اون سکوتی شدی که میون من و آسمون شب من بر قراره تو ان حرمتی بودی که تا بودی بود و اگه هم نباشی تا همیشه می مونه . ای تونوازش رو بخشیدن ، زندگی رو دمیدن ، ابرها رو باریدن ، بهم ببخش نوازش دستهای لطیفت رو ، برام بدم زندگی از نفس افتاده امو و برام زار بزن همه ابرهای دلتنگیمو . . . تو همون بارش آروم نمی همونی که یخی ها تو دستاش تا همیشه سبز سبزن . . بوی گیس هاش اطلسی ها رو دیوونه کردن . . . . و غم رفتنش دل شقایق ها رو به خون کشیده . . . افسوس که لبهام داغ خوردن وگرنه آرزوی گونه هاتو می کردم افسوس که نگاهم زخم خورده است وگرنه آرزوی چشماتو می کردم . . . و آرزوی لحظه لحظه نفسها تو توی سرمای یخ زده غم نبودنت . . .
این دلنوشته ای بود از خواهرم . . . .
+
تاريخ ساعت نويسنده مانیا
|
همه با آینه گفتم ، آری همه با آینه گفتم ، که خموشانه مرا می پایید گفتم ای آینه با من تو بگو چه کسی بال خیالم را چید ؟ چه کسی صندوق جادویی اندیشه من غارت کرد؟ چه کسی خرمن رویایی گل های مرا داد به باد ؟ سر انگشت بر آیینه نهادم پرسان : چه کسی آخر چه کسی کشت مرا که نه دستی به مدد از سوی یاری بر خاست نه کسی را خبری شد نه هیاهویی در شهر افتاد ؟ آیینه ، اشک بر دیده به تاریکی آغاز غروب بی صدا بر دلم انگشت نهاد !
+
تاريخ ساعت نويسنده مانیا
|
|
|