شاید شبیه یه گریه بی صدا ،
شاید شبیه یه خنده آروم و پنهون پشت یه چار قد گلدار و نخی
تو شاید شبیه همه اون حرفهایی بودی که نشنیده ازشون گذشتم
و شاید شبیه آخرین حرفی بودی که نگفته با بغض فرو خوردمش .
روزهاست تو شبیه اون سکوتی شدی که میون من و آسمون شب من بر قراره
تو ان حرمتی بودی که تا بودی بود
و اگه هم نباشی تا همیشه می مونه .
ای تونوازش رو بخشیدن ،
زندگی رو دمیدن ،
ابرها رو باریدن ،
بهم ببخش نوازش دستهای لطیفت رو ،
برام بدم زندگی از نفس افتاده امو
و برام زار بزن همه ابرهای دلتنگیمو . . .
تو همون بارش آروم نمی
همونی که یخی ها تو دستاش تا همیشه سبز سبزن . .
بوی گیس هاش اطلسی ها رو دیوونه کردن . . . .
و غم رفتنش دل شقایق ها رو به خون کشیده . . .
افسوس که لبهام داغ خوردن وگرنه آرزوی گونه هاتو می کردم
افسوس که نگاهم زخم خورده است وگرنه آرزوی چشماتو می کردم . . .
و آرزوی لحظه لحظه نفسها تو
توی سرمای یخ زده غم نبودنت . . .
این دلنوشته ای بود از خواهرم . . . .
همه با آینه گفتم ، آری
همه با آینه گفتم ، که خموشانه مرا می پایید
گفتم ای آینه با من تو بگو
چه کسی بال خیالم را چید ؟
چه کسی صندوق جادویی اندیشه من غارت کرد؟
چه کسی خرمن رویایی گل های مرا داد به باد ؟
سر انگشت بر آیینه نهادم پرسان :
چه کسی آخر چه کسی کشت مرا
که نه دستی به مدد از سوی یاری بر خاست
نه کسی را خبری شد نه هیاهویی در شهر افتاد ؟
آیینه ، اشک بر دیده به تاریکی آغاز غروب
بی صدا بر دلم انگشت نهاد !