من از دوست داشتن ، فقط لحظه ها را می خواستم
آن لحظه هایی که تو را به نام می نالیدم .
آن لحظه هایی که
خاکستری گذرای زمین در میان موج جوشان ،
رطوبتی سحر گاهی داشت .
آن لحظه هایی که در باطل اباطیل دیگران نیز خرسندی کودکانه ای می چرخید
لحظه رنگین زمان چای چین
لحظه فروتن چای خانه های گرم ، در گذر گاه شب
لحظه دست باد بر گیسوان تو
لحظه نظارت سر سرسختانه ناظری ناشناس بر گذر سکون .
من از دوست داشتن ، تنها یک لیوان آب خنک در گرمای تابستان می خواستم
سلام دوستان خوبم ، شعر زیر اثر بسیار زیبائیست از دوست بی نهایت با قریحه و خوش ذوقم (( بامداد )) .
خوشحال میشم شعر رو با دقت بخونید و با نظراتتون ایشون رو در پیشرفت ادبی کمک کنید
با سپاس فراوان
من به رویا دیده ام
من به خوابم دیده ام
من به هر دم با آرزوی این خیال رنجیده ام
دیده ام روزی کسی می آید از پس تنهاییم
می برد تنهاییم
خط ها می کشد بر بیداریم
بر لب سردم آتش می دمد
طرح لبخندی میزند بر آینه ی دیواریم
ظلمت شب را به خورشید می دهد
حمله می برد بر تاریکیم ، ویرانیم
*****
من به بیداری به خواب
هر دم با این خیال رنجیده ام
هر روز بیداری را خوابیده ام
هر شب به شوقش ، حسرت خواب چیده ام
من دیده ام ، می آید و می گویدم :
گر به لب خوانی و چشم بر هم زنی ، خواهی دید
آسمان آبی شدست
غربت شبهای دشت ، چه بی باک و چه مهتابی شدست
جنگل سبز اقاقی ها بی درنگ
چه زیبا ، چه سپید ، چه رویایی شدست
*****
دیده ام می آید و فردا را به دریا می زند
می دانم که می آید ، افسوس نمیدانم میماند یا میرود
تمنای بودنش را مثل پیله بر سکوت پیچیده ام
وحشت رفتنش را مثل کابوس خزان ترسیده ام
لیک به فریادم قسم
دیده ام می آید و بر نقش قیر اندود من رنگ می زند
من به خوابم دیده ام
من به رویا دیده ام
(( بامداد ))
مادرم روزت مبارک ![]()