|
به جهان چه دل سپاری؟حذر از پلنگ وحشی.......که تو را به خون کشاند به فریب خط و خالی |
|
|
زیبا ترین صدا ، صدای درخت است ، که همه عمر از هیچ نمی نالد نه از اره آذرخش ، نه از نعره تندر نه از تازیانه باد ، نه از سوز خزان زیباترین کلام ، کلام درخت است که همه عمر از هیچ نمی گوید . و بر پا ایستاده است و دستانش بارورند . برای درخت چه فرق می کند؟
درخت میوه را به خدا تعارف می کند. با سر انگشتانش که به آسمان سر بر افراشته است . اما کودکان به سنگ از او باز می گیرند و پیران به نردبان و جوانان با شکستن شاخه ها . سلام بر درخت ، که غرور تملک ندارد و هر چه اوراست به پیشکش می دهد . و حتا اگر به سنگ زنند ، می بخشد ! و دگر بار سلام بر درخت که تا زنده است ، از او قنداق تفنگی نمی توان ساخت .
+
تاريخ ساعت نويسنده مانیا
|
اگر بتوانی بنگری آنچه که یک عمر ساخته ای ویران شود و بی آنکه کلمه ای بر زبان آوری
دوباره آن را بسازی
و ببینی آنچه که به صد رنج اندوخته ای ، به یک خبر نابود میشود و نومید نباشی و آه نکشی ،
اگر بتوانی نیرومند باشی ، بی آنکه مهربانی را ترک کنی ،
اگر بتوانی به ثروت رسی و فروتنی را از دست ندهی ،
اگر بتوانی اندیشه کنی ، عمیق بنگری و بشناسی ، بی آنکه شکاک یا ویرانگر باشی
به رویا فرو روی بی آنکه رویا پرست باشی ،
تفکر کنی و متفکر نباشی ،
اگر بتوانی سخت و استوار باشی ، بی آنکه هرگز خشمگین شوی ،
اگر بتوانی دلیر باشی بی آنکه جانب احتیاط را از دست بدهی ،
آنگاه تو نیز انسان والایی
انسانی که زمین به او افتخار می کند
+
تاريخ ساعت نويسنده مانیا
|
برای مردم غزه سیاه روز ترین مردمان روی زمین که شانه هاشان ، از تازیانه خورشید و گونه هاشان ، از سیلی ستمکاران و دیده هاشان ، از گریه های پنهانی همیشه خونین بود و در سیاه ترین فصل – فصل جان کندن - ! به چار سوی افق روزنی نمی دیدند در آن جهنم سبز ، گل سپید؟ نه ، مرگ سیاه می چیدند ! سیاه روز ترین مردمان روی زمین در آن مزارع بی انتها ، در آن مرداب پسر پس از پدر ، ای داد نسل بعد از نسل . . . سیاه روز ترین مردمان روی زمین نه تن ، که حسرت یک بار مرگ راحت را در آن قلمرو وحشت به گور می بردند .
+
تاريخ ساعت نويسنده مانیا
|
آنجا که دوست داشتن ، چادر مخملی اش را پهن می کند بی آنکه زیر پایش را نگاه کند ما آدمها مجبور به تسلیم میشویم و آنقدر مخمل چادرش را به گونه های به اشک آغشته مان می کشد که خواب می رویم و زیبا ترین احساس است این اما هر خوابی را بیدای از راه خواهد رسید و آن لحظه ای است که دوست داشتن ، باید به جای دیگری و به سراغ آدمهای دیگری برود آنگاه بلند می شود و چنان چادرش را از زیر گونه هایمان بر می چیند که نا خواسته از خواب می پریم و دوباره همان همان بودن همیشگی همان یک نواخت همیشه و همان که بود تا روزی که دوباره باز گردد با همان چادر مخملی ترم ، اشکهایمان را پاک کند و همانطور که گونه هایمان را نوازش می کند به خوابمان وا دارد و با اینکه این بار می دانیم هر خوابی را بیداری از راه خواهد رسید باز خواهیم خوابید و باز دوست خواهیم داشت
+
تاريخ ساعت نويسنده مانیا
|
|
|