تبليغاتX
دو قدم مانده به گل . . .
به نام خداوند بخشاینده ی مهربان

 

زیبا ترین صدا ، صدای درخت است ، که همه عمر از هیچ نمی نالد

 

نه از اره آذرخش ، نه از نعره تندر

 

نه از تازیانه باد ، نه از سوز خزان

 

زیباترین کلام ، کلام درخت است

 

که همه عمر از هیچ نمی گوید .

 

و بر پا ایستاده است و دستانش بارورند .

 

برای درخت چه فرق می کند؟

 

 

درخت میوه را به خدا تعارف می کند.

 

با سر انگشتانش که به آسمان سر بر افراشته است .

 

اما

 

کودکان به سنگ از او باز می گیرند

 

و پیران به نردبان

 

و جوانان با شکستن شاخه ها .

 

سلام بر درخت ، که غرور تملک ندارد و هر چه اوراست به پیشکش می دهد .

 

و حتا اگر به سنگ زنند ، می بخشد !

 

و دگر بار سلام بر درخت که تا زنده است ،

 

از او قنداق تفنگی

 

نمی توان ساخت .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 0:17  توسط مانیا وارسته   | 

 

اگر بتوانی بنگری آنچه که یک عمر ساخته ای ویران شود و بی آنکه کلمه ای بر زبان آوری

 

  دوباره آن را بسازی

 

و ببینی آنچه که به صد رنج اندوخته ای ، به یک خبر نابود میشود و نومید نباشی و آه نکشی ،

 

اگر بتوانی نیرومند باشی ، بی آنکه مهربانی را ترک کنی ،

 

اگر بتوانی به ثروت رسی و فروتنی را از دست ندهی ،

 

اگر بتوانی اندیشه کنی ، عمیق بنگری و بشناسی ، بی آنکه شکاک یا ویرانگر باشی  

 

به رویا فرو روی بی آنکه رویا پرست باشی ،

 

تفکر کنی و متفکر نباشی ،

 

اگر بتوانی سخت و استوار باشی ، بی آنکه هرگز خشمگین شوی ،

 

اگر بتوانی دلیر باشی بی آنکه جانب احتیاط را از دست بدهی ،

 

               

  آنگاه تو نیز انسان والایی

               

  انسانی که زمین به او افتخار می کند

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 23:43  توسط مانیا وارسته   | 

برای مردم غزه

 

سیاه روز ترین مردمان روی زمین

 

 که شانه هاشان ،

 

                  از تازیانه خورشید

 

و گونه هاشان ، از سیلی ستمکاران

 

و دیده هاشان ، از گریه های پنهانی

 

همیشه خونین بود

 

 

و در سیاه ترین فصل – فصل جان کندن - !

 

به چار سوی افق روزنی نمی دیدند

 

در آن جهنم سبز ،

 

گل سپید؟ نه ، مرگ سیاه می چیدند !

 

سیاه روز ترین مردمان روی زمین

 

در آن مزارع بی انتها ، در آن مرداب

 

پسر پس از پدر ، ای داد

 

نسل بعد از نسل . . .

 

سیاه روز ترین مردمان روی زمین

 

نه تن ، که حسرت یک بار مرگ راحت را

 

در آن قلمرو وحشت به گور می بردند .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 23:33  توسط مانیا وارسته   | 

آنجا که دوست داشتن ، چادر مخملی اش را  پهن می کند

بی آنکه زیر پایش را نگاه کند

ما آدمها مجبور به تسلیم میشویم

و آنقدر مخمل چادرش را به گونه های به اشک آغشته مان می کشد که خواب

می رویم

و زیبا ترین احساس است این  

اما هر خوابی را بیدای از راه  خواهد رسید

و آن لحظه ای است که دوست داشتن ، باید به جای دیگری و به سراغ  آدمهای دیگری برود

آنگاه بلند می شود و چنان چادرش را از زیر گونه هایمان بر می چیند که

نا خواسته از خواب می پریم 

و دوباره همان

همان بودن همیشگی

همان یک نواخت همیشه و همان که بود

تا روزی که دوباره باز گردد

با همان چادر مخملی ترم ، اشکهایمان را پاک کند

و همانطور که گونه هایمان را نوازش می کند به خوابمان وا دارد

و با اینکه این بار می دانیم هر خوابی را بیداری از راه خواهد رسید

باز خواهیم خوابید و باز دوست خواهیم داشت 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 23:38  توسط مانیا وارسته   |