زیبا ترین صدا ، صدای درخت است ، که همه عمر از هیچ نمی نالد
نه از اره آذرخش ، نه از نعره تندر
نه از تازیانه باد ، نه از سوز خزان
زیباترین کلام ، کلام درخت است
که همه عمر از هیچ نمی گوید .
و بر پا ایستاده است و دستانش بارورند .
برای درخت چه فرق می کند؟
درخت میوه را به خدا تعارف می کند.
با سر انگشتانش که به آسمان سر بر افراشته است .
اما
کودکان به سنگ از او باز می گیرند
و پیران به نردبان
و جوانان با شکستن شاخه ها .
سلام بر درخت ، که غرور تملک ندارد و هر چه اوراست به پیشکش می دهد .
و حتا اگر به سنگ زنند ، می بخشد !
و دگر بار سلام بر درخت که تا زنده است ،
از او قنداق تفنگی
نمی توان ساخت .
اگر بتوانی بنگری آنچه که یک عمر ساخته ای ویران شود و بی آنکه کلمه ای بر زبان آوری
دوباره آن را بسازی
و ببینی آنچه که به صد رنج اندوخته ای ، به یک خبر نابود میشود و نومید نباشی و آه نکشی ،
اگر بتوانی نیرومند باشی ، بی آنکه مهربانی را ترک کنی ،
اگر بتوانی به ثروت رسی و فروتنی را از دست ندهی ،
اگر بتوانی اندیشه کنی ، عمیق بنگری و بشناسی ، بی آنکه شکاک یا ویرانگر باشی
به رویا فرو روی بی آنکه رویا پرست باشی ،
تفکر کنی و متفکر نباشی ،
اگر بتوانی سخت و استوار باشی ، بی آنکه هرگز خشمگین شوی ،
اگر بتوانی دلیر باشی بی آنکه جانب احتیاط را از دست بدهی ،
آنگاه تو نیز انسان والایی
انسانی که زمین به او افتخار می کند
برای مردم غزه
سیاه روز ترین مردمان روی زمین
که شانه هاشان ،
از تازیانه خورشید
و گونه هاشان ، از سیلی ستمکاران
و دیده هاشان ، از گریه های پنهانی
همیشه خونین بود
و در سیاه ترین فصل – فصل جان کندن - !
به چار سوی افق روزنی نمی دیدند
در آن جهنم سبز ،
گل سپید؟ نه ، مرگ سیاه می چیدند !
سیاه روز ترین مردمان روی زمین
در آن مزارع بی انتها ، در آن مرداب
پسر پس از پدر ، ای داد
نسل بعد از نسل . . .
سیاه روز ترین مردمان روی زمین
نه تن ، که حسرت یک بار مرگ راحت را
در آن قلمرو وحشت به گور می بردند .
آنجا که دوست داشتن ، چادر مخملی اش را پهن می کند
بی آنکه زیر پایش را نگاه کند
ما آدمها مجبور به تسلیم میشویم
و آنقدر مخمل چادرش را به گونه های به اشک آغشته مان می کشد که خواب
می رویم
و زیبا ترین احساس است این
اما هر خوابی را بیدای از راه خواهد رسید
و آن لحظه ای است که دوست داشتن ، باید به جای دیگری و به سراغ آدمهای دیگری برود
آنگاه بلند می شود و چنان چادرش را از زیر گونه هایمان بر می چیند که
نا خواسته از خواب می پریم
و دوباره همان
همان بودن همیشگی
همان یک نواخت همیشه و همان که بود
تا روزی که دوباره باز گردد
با همان چادر مخملی ترم ، اشکهایمان را پاک کند
و همانطور که گونه هایمان را نوازش می کند به خوابمان وا دارد
و با اینکه این بار می دانیم هر خوابی را بیداری از راه خواهد رسید
باز خواهیم خوابید و باز دوست خواهیم داشت