گفت : آنجا چشمه ی خورشید هاست .
آسمان ها روشن از نور وصفاست
موج اقیانوس جوان فضاست
باز من گفتم که بالا تر کجاست ؟
گفت بالا تر جهانی دیگر است
عالمی کز عالم خاکی جداست
پهن دشت آسمان بی انتهاست
باز من گفتم که : بالاتر کجاست ؟
گفت : بالاتر از آنجا راه نیست
زآنکه آنجا بارگاه کبریاست
آخرین معراج ما عرش خداست !
باز من گفتم که بالاتر کجاست ؟
لحظه ای در دیدگانم خیره شد
گفت : این اندیشه ها بس نا رساست !
گفتمش : از چشم شاعر کن نگاه
تا نپنداری که گفتاری خطاست :
دورتر از چشمه ی خورشید ها ،
برتر از این عالم بی انتها ،
باز م بالاتر از عرش خدا ،
عرصه ی پرواز مرغ فکر ماست .
شعر از : فریدون مشیری
وی شاعری توانا متولد شهریور ماه 1305 در تهران بود . مشیری از جمله میانه رو های عرصه ی شاعری بود که نه تعصبات سنت گرایان را ادامه داد و نه اسیر شهرت نوپردازان شد . وی در اشعارش بیش از همه خدمتگذار انسانیت بود هر چند اشعارش بازتابی از همه ی مظاهر زندگی را در بر داشت .
از جمله اشعار مشهور وی شعر زیبای " کوچه " است .
فریدون مشیری در سوم آبان 1379 در سن 74 سالگی درگذشت .
بر سینه ات نشست
زخم عمیق کاری دشمن
اما ،
ای سرو ایستاده نیفتادی
این رسم توست که ایستاده بمیری .
در تو ترانه های خنجر و خون
در تو پرندگان مهاجر
در تو سرود فتح
این گونه چشمهای تو روشن
هرگز نبوده است .
با خون تو ، میدان توپخانه
در خشم خلق بیدار می شود
مردم ز آنسوی توپخانه بدین سو
سرازیر می کنند
نان و گرسنگی به تساوی تقسیم می شود پ
ای سرو ایستاده
این مرگ توست که می سازد .
دشمن دیوار می کشد
این عابران خوب و ستم بر
نام تو را ، این عابران ژنده نمی دانند
و این دریغ هست ، اما
روزی که خلق بداند
هر قطره خون تو محراب می شود
این خلق نام بزرگ تو را
در هر سرود میهنی اش
آواز می دهد . . . .
شعر از : خسرو گلسرخی
ندای سبز !
شعر از : ؟
پی نوشت ۱ : این تصویر " ندا صالحی آقا سلطان " است که در روز شنبه ( ۳۰/۳/۸۸ ) به شهادت رسید و حتمن تصویر دلخراش شهادت وی را قبلن دیده اید !
پی نوشت ۲ : دوستان فیس بوکی ٬ از ( ۲/۴/۸۸ ) همه به مدت سه روز به یاد ندای عزیز نام خود را به " ندا صالحی آقا سلطان "تغییر می دهیم .لطفن اطلاع رسانی کنید .
پی نوشت ۳ : بابت این پست غم انگیز عذر می خوام . اینقدر غمگینم که نمی دونم زدن این پست درست بود یا نه . . . اما می دونم که اگه همین کار رو هم انجام نمی دادم از شدت ناراحتی خفه می شدم . . . . هر چند الان هم برای من نفس کشیدن خیلی سخت شده . . .

گر شعله های خشم وطن / زین بیشتر بلند شود
ترسم به روی سنگ لحد / نامت عجین به گند شود
پر گوی و یاوه ساز شدی، / بی حد زبان دراز شدی
ابرام ژاژخایی ی تو / اسباب ریشخند شود
هرجا دروغ یافته ای / درهم چو رشته بافته ای
ترسم که آنچه تافته ای / بر گردنت کمند شود
باد غرور در سر تو، / کور است چشم باور تو
پیلی که اوفتد به زمین / حاشا دگر بلند شود
بر سر کله گشاد منه، / خاک مرا به باد مده
ابر عبوس اوج - طلب / پابوس آبکند شود
بس کن خروش و همهمه را، / در خاک و خون مکش همه را
کاری مکن که خلق خدا / گریان و سوگمند شود
***
نفرین من مباد تو را / زان رو که در مقام رضا
دشمن چو دردمند شود، / خاطر مرا نژند شود
خواهی گر آتشم بزنی / یا قصد سنگسار کنی
کبریت و سنگ در کف تو / خاموش و بی گزند شود
سیمین بهبهانی
۲۵ خرداد ۱٣٨٨

کاش وقتی زندگی فرصت دهد
گـــاهی از پروانه ها یادی کنیم
کاش بخشی از زمان خویـش را
وقف قسمت کردن شادی کنیم
کاش وقتی آسمان بارانی است
از زلال چشمهایش تـــــر شویم
وقـــت پائیز از هجوم دست باد
کاش مـــثل پونه ها پرپر شویم
کـــــاش وقتی چشمهایی ابریند
به خود آییم و سپس کاری کنیم
از نـــــگاه سبــز گلدان هایمان
کاش با رغبت پــرستاری کنیم
کاش دلتنگ شقایق ها شویم
به نگاه سرخشان عادت کنیم
کاش شب وقتی که تنها می شویم
با خــــدای یـــــاس هـــا خلوت کنیم
کـــاش گاهی در مسیر زندگی
باری از دوش نگاهی کم کنیم
فـــــاصــله هـــای میان خویش را
با خطوط دوستـــی مبهم کنیم . . .
کاش مثل آب مثل چشمه سار
گــــــونه ی نیلوفری را تر کنیم
مــا همه روزی از اینجا می رویم
کــــــــاش این پرواز را باور کنیم
کاش با حرفی که چندان سبز نیست
قلــــب هـــــــای نقره ای را نشکنیم
کاش هر شب با دو جرعه نور ماه
چشم های خفته را رنگی زنیم . . .
کاش اشکی قلب مان را بشکند
بـــــا نگاه خسته ای ویران شویم
کاش وقتی شاپرک ها تشنه اند
مـــــا به جای ابرها گریان شویم
کاش وقتی آرزویی می کنیم
از دل شفاف مان هم رد شود
مــــــرغ آمین هم از آنجا بگذرد
حرف های قلب مان را بشنود
شعر از : مریم حیدر زاده
امیدوارم این سروده ی زیبا رو با حوصله تا آخر بخونین . از دست دادن هر بیت ، به معنای از دست دادن یک درس برای مهربان بودنه ! " مهربانی " ، فراموش شده ای که همه چیزش رو داره از دست می ده به جز ساختار نوشتاری . . . !

فشار برف سنگین زمستان اما
فرو خواهد ریخت، بام شیشه ای کلبه ام را
اگر
لانه ای ساخته باشد آن پرندۀ همیشه غافل
به درگاه ناودانی کلبۀ نازک قلبم
و باید
ناودان دل را از لانۀ کبوتر نابخرد واله
وارهانم تا تبخیر وزن غمهای ویرانگر
و آنگاه
این آواره کبوتر را به میهمانی کلبه ام خواهم خواند
تا از سر سور به نظاره نشیند
با من
فرود برف آبگون درد را
به اشکهای سرازیر از دو کنج چشمم.
علیرضا قاسمی
سلام دوستان نازنینم . . .
۱- با اینکه این شعر از من نیست ! ولی ( با اجازه ی شاعر ) تقدیمش می کنم به برادر خوبم !
خود را تکه تکه کردم
یک تکه ، درون واگنی به شرق می رفت که شاید تو را فراموش کند
یک تکه با تو میان یک شب خوش زمستان می خندید و می رقصید
و تو را می نوشید و زنده می شد
یک تکه درون اتوبوسی که به غروب می رفت
شاید تو را برای همیشه رها کند
یک تکه از من بی پروا به شهر تو می آمد
گریبان هر کسی را که بوی تو را داشت می بوسید
و دلتنگی اش تمام می شد و باز می گشت
یک تکه از من به روی اسبی رمیده
شیهه می کشید و چهار نعل تا شمال می تاخت
تا نقش ات را به روی شن
رو در روی دریا بکشد ناپایدار
یک تکه از من مجنون وار
چون فرهاد
نقشت را به رخ تمام تاریخ می کشید
یک تکه از من درون هواپیما به جنوب می رفت
در کویر بذر گل رویت را سترون می کاشت
مادر را می بوسید
افکار وناله ات را سر می داد و بر می گشت
یک تکه از من
ترا در مزرعه عشق می کاشت
و خدا را می بوسید
که زیبایی را در تو خلاصه کرده بود
یک تکه تو را می شکافت
هزار تکه تمام توان تو را رج می زد
یک تکه تو را تکذیب می کرد
هزار تکه تو را تأیید می کرد
یک تکه خنجر صیقل می داد
هزار تکه تو را وحشت زده مرهم می ساخت
خودم را تکه تکه کرده بودم
یک تکه درون واگنی که به شرق می رفت
که شاید تو را فراموش کند
یک تکه با تو . . .
میان یک شب خوش زمستان
شعر از : خاله ی عزیزم نسرین بهجتی
با سلام
یک مدت نیستم . از حضور همه ی دوستان عزیزم عذر می خوام . تا خرداد بر می گردم ![]()
دلت را هم بهاري كن مانند بهار
آرزوها در انتظار برآورده شدن با تو به بهار مي آيند.
بر تن وسوسه هاي تمام نشدني لباس اعتدال بپوشان.
فصل اخم و حرفهايي كه در سردي هواي شبانه بخار مي شوند گذشته.
لبخندت را در آينه ي زلال آب چشمه ها براي خود تكرار كن.
كلمات كهنه را در سپيدي برفهاي آب شده ي رود بشوي
حرفهاي تازه را چون ماهي هاي پولك نقره اي صياد باش.
بگذار دو شكوفه ي تازه رسته براي لحظه اي در مردمك چشمهايت قاب شوند
و نگاهت عطر مهرباني به خود بگيرد.
برفها نشسته در لابلاي ابرها به دوردست ها آن سوي زمين كوچ كرده اند.
هوا باراني است.منتظر باش .
برخورد چترهاي باران خورده; عابري را شايد با تو آشنا كند.
هيزم شكن كنده ي غمهايت باش و در آتش سور چهارشنبه ات آنها را بسوزان.
از پيله ي سخت تنهايي بيرون بيا.پروانه شو.
هواي دشت سبز عاشقي در انتظار بالهاي زيباي توست.
به تكرار سريع برف پاك كن روي شيشه ي ماشين زمان در جاده ي زندگي نگاه كن.
تابلو بازگشت ممنوع را به خاطر بسپار.مقصد نرفته هاست.
گاهي خرمالو ها سهم گنجشك ها مي شوند. برگهاي بي وفا را فراموش كن.
جوانه ها تازه روييده اند. دستكش هاي چرمي قهر را با دندان سپيد محبت بيرون بكش. بگذار دستهايت هواي آشتي بخورند.
همه ي درها كه بسته باشد گريبان تنهايي امن ترين جا براي گريستن است.
گريه فهم چشم ها را بالا مي برد .
تنهايي را از حس تكرار خاطرات شيرين گذشته لبريز كن.
به عشوه ي مترسك كينه زير نور ماه نگاه نكن
در دادگاه شبانه ي اعمال روزانه، پيش از همه خود را ببخش.
گاهي لازم است كه اسم روي شيشه ي بخار گرفته را فراموش كني
و نامي تازه را بر روي ديوار احساست بنويسي .
فاصله هايي در انتظار فرو ريختن اند. آن بهار را كه دستت به زنگ نمي رسيد،
به ياد بياور و فراموش نكن زماني مي رسد كه هر چه زنگ مي زني
هيچكس در خانه نيست تا در را به رويت باز كند.
اين فاصله را زندگي كن.
نام نویسنده ی این پست رو متاسفانه فراموش کردم !
صبور
خزه می روید بر سنگ
لطیف
خزه می روید بر سنگ
وما
تا بروییم دریغ ٬
همچنان منتظر
نرمی بستر رویایی یک باغچه ایم
شعر از : مجتبی کاشانی
