تصویر یک بانو

به جهان چه دل سپاری حذر از پلنگ وحشی / که تو را به خون کشاند به فریب خط و خالی

وقتی گفتم :

 دوستت دارم

می دانستم که شورش کرده ام بر قبیله ام

و به صدا در اورده ام شیپور رسوایی را !

می خواستم تخت ستم را واژگون کنم

تا جنگل ها برویند

دریا ها آبی تر شوند

و ازاد گردند - تمام کودکان جهان

اتمام عصر بربریت را می خواستم

مرگ واپسین حاکم را!

وقتی گفتم :

دوستت می دارم

می دانستم که الفبایی تازه را اختراع می کنم

به شهری که در ان

هیچ کس خواندن نمی داند!

شعر میخوانم در سالنی متروک

و شرابم را در جام کسانی می ریزم

که یارای نوشیدنشان نیست!

وقتی گفتم

 دوستت می دارم

می دانستم که هماره

بربرها را با نیزه های زهرالود

کمان های کشیده

در تعقیب خود خواهم یافت!

عکسم را بردیوار خواهند چسپاند

و اثر انگشتانم را در پاسگاه ها خواهند گرفت!

جایزه بزرگ به کسی می رسد

که سر بریده ام را بیاورد

و چون پرتقالی لبنانی

بر سر در شهر بیاویزد!

وقتی نامت را بر دفتر گل ها می نوشتم

می دانستم که مردم را در مقابل خود خواهم دید!

درویش ها و ول گردها را...

انان که در ارثیه شان نشانی از عشق نیست

بر ضد منند!

می خواهم واپسین حاکم را نابود کنم

دولت عشق تو را برپا دارم!

می دانم که در این انقلاب

تنها کنجشکان در کنار من خواهند بود! 

 

                                                           نزار قبانی 

                                                            ترجمه : یغما گلروئی

+ نوشته شده در  سیزدهم شهریور 1393ساعت   توسط مانیا  | 

وقتي عاشقم
حس مي کنم سلطان زمانم
و مالک زمين و هر چه در آن است
سوار بر اسبم به سوي خورشيد مي رانم

وقتي عاشقم
نور سيالي مي شوم
پنهان از نظر ها
و شعر ها در دفتر شعرم
کشتزارهاي خشخاش و گل ابريشم مي شوند

وقتي عاشقم
آب از انگشتانم فوران مي کند
و سبزه بر زبانم مي رويد
وقتي عاشقم
زماني مي شوم خارج ازهر زمان

 

نزار قباني
مترجم : فرشته وزيري نسب 

+ نوشته شده در  سیزدهم شهریور 1393ساعت   توسط مانیا  | 

 

مردی از تبار آسمان

حس خاصی از لمس تازه ی زندگی ،

مرداد را چون آسمان هفتم رد کرد...

در 1360سال بعد ،

جهان به نوری شفاف ، شب را شکافت

واله و شیدا از نردبان شهریور فرود آمد

ابرهای تابستان به شکرانه ی بودنش مست و بهارانه باریدند و ...

دنیای من تا ابد به بهار کوچ کرد ...

   

                                                                         لمس بودنت مبارک 

+ نوشته شده در  ششم شهریور 1393ساعت   توسط مانیا  | 

صدا ز کالبد تن به در کشید مرا
صدا شبیه کسی شد ، به بر کشید مرا
صدا شد اسب ستم ، روح من کشان ز پی اش
به خاک بست و به کوه و کمر کشید مرا
بگو که بود که نقاشی مرا می کرد
که با دو دیده همواره تر کشید مرا ؟
چه وهم داشت که از ابتدای خلقت من
غریب و کج قلق و در به در کشید مرا ؟

دو نیمه کرد مرا ، پس تو را کشید از من
پس از کنار تو این سوی تر کشید مرا
من و تو را دو پرنده کشید در دو قفس
خوشش نیامد ! بی بال و پر کشید مرا
خوشش نیامد ! این طرح را به هم زد و بعد
دگر کشید تو را و دگر کشید مرا
رها شدیم تو ماهی شدی و من سنگی
نظاره ی تو به خون جگر کشید مرا

خوشش نیامد ! این طرح را به هم زد و بعد
پدر کشید تو را و پسر کشید مرا
خوشش نیامد ، این بار از تو دشتی ساخت
به خاطر تو نسیم سحر کشید مرا
خوشش نیامد خط خط خط زد اینها را
یک استکان چای ، از خیر و شر کشید مرا
تو را شکر کرد و در ذره های من حل کرد
سپس به سمت لبش برد و … سر کشید مرا

 

                                                         از : سید رضا محمدی (شاعر افغان)

+ نوشته شده در  پنجم شهریور 1393ساعت   توسط مانیا  | 

باید باور کنیم

تنهایی

تلخ‌ترین بلای بودن نیست،

چیزهای بدتری هم هست،

روزهای خسته‌ای

که در خلوت خانه پیر می‌شوی...

و سال‌هایی

که ثانیه به ثانیه از سر گذشته است.

تازه

تازه پی می‌بریم

که تنهایی

تلخ‌ترین بلای بودن نیست،

چیزهای بدتری هم هست:

دیر آمدن!

دیر آمدن!

 

                                                             از: چارلز بوکفسکی

+ نوشته شده در  پنجم شهریور 1393ساعت   توسط مانیا  | 

از شب ریشه سر چشمه گرفتم ، و به گرداب آفتاب ریختم
بی پروا بودم :  دریچه ام را به سنگ گشودم
مغاک چنبش را زیستم
هوشیاری ام شب را نشکافت ، روشنی ام روشن نکرد:
من تو را زیستم ، شبتاب دوردست!
رها کردم ، تا ریزش نور ، شب را بر رفتارم بلغزاند
بیداری ام سر بسته ماند : من خوابگرد راه تماشا بودم
و همیشه کسی از باغ آمد ، و مرا نوبر وحشت هدیه کرد
و همیشه خوشه چینی از راهم گذشت ، و کنار من خوشه ی راز از دستش لغزید
و همیشه من ماندم و تاریک بزرگ ، من ماندم و همهمه ی آفتاب
و از سفر آفتاب ، سرشار از تاریکی نور آمده ام:
سایه تر شده ام
و سایه وار بر لب روشنی ایستاده ام
شب می شکافد ، لبخند می شکفد ، زمین بیدار می شود
صبح از سفال آسمان می تراود
و شاخه ی شبانه ی اندیشه ی من بر پرتگاه زمان خم می شود.

 

                                                                        سهراب سپهری

+ نوشته شده در  پنجم شهریور 1393ساعت   توسط مانیا  | 

صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم

وانگه همه بت ها را در پیش تو بگدازم

صد نقش برانگیزم با روح درآمیزم

چون نقش تو را بینم در آتشش اندازم

تو ساقی خماری یا دشمن هشیاری

یا آنکه کنی ویران هر خانه که می سازم

جان ریخته شد بر تو آمیخته شد با تو

چون بوی تو دارد جان جان را هله بنوازم

هر خون که ز من روید با خاک تو می گوید

با مهر تو همرنگم با عشق تو هنبازم

در خانه آب و گل بی توست خراب این دل

یا خانه درآ جانا یا خانه بپردازم

                                                        مولانا 

+ نوشته شده در  پنجم شهریور 1393ساعت   توسط مانیا  | 

روز اول پیش خود گفتم دیگرش هرگز نخواهم دید

روز دوم باز می گفتم  لیک با اندوه با تردید

روز سوم هم گذشت اما  بر سر پیمان خود بودم

ظلمت زندان مرا می کشت باز زندان بان خود بودم

آن من دیوانه ی عاصی  در درونم های و هو می کرد

مشت بر دیوار ها می کوفت روزنی را جستجو میکرد

در درونم راه می پیمود همچو روحی در شبستانی

بر درونم سایه می افکند همچو ابری در بیابانی

می شنیدم نیمه شب در خواب های های گریه هایش را

در صدایم گوش می کردم درد سیال صدایش را

شرمگین می خواندمش بر خویش از چه رو بیهوده گریانی

در میان گریه می نالید دوستش دارم نمی دانی

بانگ او آن بانگ لرزان بود کز جهانی دور بر می خواست

لیک در من تا که می پیچید مرده ای از گور بر می خواست

مرده ای کز پیکرش می ریخت عطر شور انگیز شب بوها

قلب من در سینه می لرزید مثل قلب بچه آهو ها ...

می نشستم خسته در بستر خیره در چشمان رویاها

زورق اندیشه ام آرام  می گذشت از مــــــــــــــــــرز دنیاها

باز تصویری غبار آلود زان شب کوچک ، شب میعاد

زان اطاق ساکت سرشار  از سعادت های بی بنیاد

در سیاهی دستهای من  می شکفت از حس دستانش

شکل سرگردانی من بود  بوی غم می داد چشمانش

ریشه هامان در سیاهی ها  قلب هامان میوه های نور

یکدگر را سیر می کردیم  با بهار باغ های دور ...

روزها رفتند و من دیگر خود نمی دانم کدامینم

آن من سرسخت مغرورم با من مغلوب دیرینم

بگذرم گر از سر پیمان می کشد این غم دگر بارم

می نشینم شاید او آید  عاقبت روزی به دیدارم

 

                                                                         فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  ششم مرداد 1393ساعت   توسط مانیا  | 

هربار به تو فکر می کنم

یکی از دکمه هایم شل می شود

انقراض آغوشم یک نسل به تأخیر می افتد

و چیزی به نبضم اضافه می شود که در شعرهایم نمی گنجد

کافیست ترا به نام بخوانم تا ببینی "لکنت" عاشقانه ترینِ لهجه هاست

و چگونه لرزش لب های من دنیا را به حاشیه می برد

دوستت دارم با تمام واژه هایی که در گلویم گیر کرده اند

و تمام هجاهای غمگینی که به خاطر تو شعر می شود

دوستت دارم

با صدای بلند دوستت دارم

با صدای آهسته دوستت دارم

و خواستن تو جنینی است در من که نه سقط می شود و نه به دنیا می آید....

+ نوشته شده در  سی ام تیر 1393ساعت   توسط مانیا  |