تبليغاتX
پلیکان سپید

پلیکان سپید

مسافر راه های سخت و طولانی...

 

و سوگند خوردم به روح آن پرنده ی عاشق

این خفته بر دکل برق

که ترانه ای را که تو دوست داری

و من دوست دارم و جاده دوست دارد

هرگز زیر لب زمزمه نکنم

سوگند خوردم که دلم دیگر هوای ترا نکند

و ..خودم را در مطبخ به بیگاری کشاندم

و دست هایم را چون رخت پاکیزه

به طناب ایوان خانه آویختم

که به یاد تو صفحه ی کاغذ جوهری نگردد

روزه گرفتم نام ترا

اما یادت .. یادت ...

بر گوشه گوشه ی پرده ی آشپزخانه

ای عاشق آفتاب هنوز دوخته بود

رخ تو ، گل گل

بر پشت شیشه پنجره چسپیده بود

و در گلدانها ..

روی به خورشید

هنوز هم صبورانه نشسته بود

خانه ام پر از آفتابگردان بود.

از گناهم بگذر  

ای روح آن پرنده ی عاشق

با این همه سوگندهای دروغین

میان دریای خاطره و یاد

تو بگو ..

چگونه خیس نشوم ...؟

                                                     نسرین بهجتی

                                                  

 *" فواره با اینکه می داند سقوط می کند ، به بالا می رود " ... پرویز شاپور ... نقاشی ها ، دست نوشته ها ، کاریکلماتورها ... افکار و حتا اندوه پنهان در پسِ نگاهش را دوست دارم ... کوچکتر که بودم فکر می کردم پرویز شاپور همان لئون تولستوی ِ روسهاست !!! ...

دنیایی که شاپور داشت یک دنیای شگفت انگیز بود ... دنیایی که به راستی حیرت ِ یک بیگانه ی دهاتی را در ما بر می انگیزد ، وقتی پا به شهر می گذارد ...

گرچه گاه میان ِ تل ِ کلماتی اندوهبار دفن می شد ، اما ، علاقه اش به جسارت ، به بر خلاف جهت ِ آب شنا کردن ، به دلیل تشویق اذهان به محکم بودن ... من دیوانه اش می شوم ... درست همانجایی که گفت : " عاشق گربه ای هستم که زیر درخت ، انتظار پایین آمدن ِ سگ را می کشد "

 *یکی کتاب ِ شعر چاپ می کند به نام ِ صدای پای آب ... یکی هم کتاب ِ شعر چاپ می کند به نام ِ " من و پدر سوختگی هایم " !!! ( این هم نوعی معرفی کتاب است ! )

 *جدیدن که رگ ِ شیرینی پزی ام گل می کند ، دامن  برمه ای می پوشم ، یک تاپ یقه دراپه ، موهایم را با کلیپس به پشت قفل می کنم ، یک آهنگ ِ لایت می گذارم و همراه ِ برادرزاده ی چهار ساله ام سلما دست به کار می شوم . لحظاتی که مشغول مخلوط کردن مواد هستم و در حین آن ، به سوالات بی انتهای سلما پاسخ می دهم ، آن زمان که محض خوش خوشان شدن ِ او گاهی صورت عروسکی اش را با آرد خط خطی می کنم ... آن زمان زندگی روی خوش ِ همیشه خندانش را نشان می دهد .. و من سرمست و مسرور بهترین شیرینی پز عالم می شوم ...

عشق به انجام یک کار ، تو را غرق در خود می کند ... و از تمام ِ غم ِ عالم به دور می مانی ..

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:51  توسط مانیا.ش  | 

راستی را که به دورانی سخت ظلمانی عمر می گذرانیم
کلمات بی گناه نابخردانه می نماید
پیشانی صاف نشان بیعاری است
آن که می خندد خبر هولناک را هنوز نشنیده است

چه دورانی
که سخن از درختان گفتن
کم و بیش جنایتی است
چرا که از اینگونه سخن پرداختن
در برابر وحشتهای بی شمار
خموشی گزیدن است!

نیک آگاهیم که نفرت داشتن
از فرومایگی حتا
رخساره ی ما را زشت می کند

نیک آگاهیم
که خشم گرفتن بر بیدادگری حتا
صدای ما را خشن می کند

دریغا!
ما که زمین را آماده ی مهربانی می خواستیم کرد
خود
مهربان شدن نتوانستیم!

چون عصر فرزانگی فراز آید
و آدمی آدمی را یاور شود
از ما
ای شمایان
با گذشت یاد آرید

                                                            از : برتولت برشت
                                                                       ترجمه از : احمد شاملو

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:12  توسط مانیا.ش  | 

آدمها چه موجوداتی دلگیری هستند

وقتی سوزنشان را نخ میکنی

تا برایت دروغ ببافند ...

چقدر میچسبد سیگارت را در گوشه ای بکشی

و هیچ کس با خنده های تو / به عقده هایش پی نبرد

 

از آدم ها دلگیرم

که خوب های خودشان را از بد ِ تو / مو شکافی میکنند

و بد هایشان را در جیب های لباس هایی

که دیگر از پوشیدنش خجالت میکشند / پنهان میکنند

از اینکه ژست یک کشیش را میگیرند وقتی هوای اعتراف داری

و درد هایت را که میشنوند

خیالشان راحت میشود هنوز میتوانند کمی خودشان را از تو / کشیش تر ببینند

 

از آدم ها دلگیرم

وقتی تمام دنیایشان اثبات کردن است

همین که گیرت بیاورند

تمام آنچه را که نمی توانند به خورد ِ خودشان دهند به تو اثبات می کنند

به کسی غیر از خود / برتری هایشان را آویزان کنند

تا از دور به کلکسیون افتخاراتشان نگاه کنند

و هر بار که ایمانشان را از دست دهند / آنقدر امین حسابت میکنند

که تو را گواه میگیرند .

ایمانشان که پروار شد با طعنه میگویند :

این اعتماد به نفس را که از سر راه نیاورده ام !

 

از آدم ها عجیب دلگیرم

از اینکه صفت هایشان را در ذهنشان آماده کرده اند

و منتظر مانده اند تا تکان بخوری و ببینند به کدام صفت مینشینی

و تو را هی توصیف کنند ... هی توصیف کنند ... هی توصیف کنند

خنده ات بگیرد که چقدر شبیهشان نیستی

دردشان بیاید ... و انتقامش را از تو بگیرند ...

تا دیگر به آنها این حس را ندهی که کسی وجود دارد که شبیهشان نیست

از آدم ها دلگیرم

که گرم میبوسند و دعوت میکنند

سرد دست میدهند و به چمدانت نگاه میکنند

دلت ....

دلت که از تمام دنیا گرفته باشد / تنها به درد بازگشت به زادگاهت میخوری

 

دلم گرفته است ... همین را هم میخوانند و باز خودشان را

آن مسافر آخر قصه حساب میکنند ...

                                                               شعر از : ؟ 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 16:38  توسط مانیا.ش  | 

 

 

امروز نمی دانم چه روز از چه ماهی است ...  تو که نمی دانی بابابزرگ ... من روزهایی که تو را ندارد ، نمی شمارم ... تقویم دیگر از معنا افتاده است ... حال من مانده ام با روزهایی که عزا دار ِ خورشید اند  و شبهایی به درازای یک عمر ....

بگذار برایت بنویسم از دردی که باورش ندارم ... بابابزرگ ؛ می گفتی هر دردی ، درمانی دارد ... پس چرا دردم التیام نمی پذیرد  و دیوانه وار تو را جستجو می کنم میان دست های خالی ام ... چرا رفتنت پدرم را شکست ؟ چرا با رفتنت قلبش ... قلبم ... در سرزمین سردی ها منجمد شد ؟ چرا یخ لبهامان باز نمی شود ؟  بابابزرگ تو نمی دانی از دست دادنت چه درد بی انتهائیست ... شانه ی خدا ، خیس اشک های من است ...چرا خدا هم یارای حرف زدن ندارد؟ ...  این نهایت درد است ...این همان از نفس افتادن است ... نهایت تنهائی ام در سرزمینی که برگ های  بی جان بید باز هم زیر چرخهای دلیجان ِ زمستان درد می کشند ...  و ابرهای خاکستری غمناک ، چشمان تو را برایم تداعی می کنند ...

 رفته ای اینک  و من چنان درگیر زمستانم که جز آغوش خودت ، هیچ چیز دیگری نمی تواند بهت و ناباوری ام را آب کند ...رفته ای و من حتا باور نمی کنم که می نویسم " رفته ای .... "

چقدر به لبخندت محتاجم ، شامگاهی که خاطرات خنده هایت به من ِ سوگوار ِ سیاهپوش شبیخون می زنند ...و دستهایم ، ابریشم دستهایت را آرزومندانه ، می گریند ... چقدر به تو محتاجم ، در فصل گریه و چقدر ها باید پی دستانت ... پی نگاه خاکستری غمناک ات بگردم ...

 نسیمی اندوهگین تر از نسیم ِ زیتون زاران  ، بر من وزیدن گرفته است ... و من ماتم زده ، بر فراز پل های بهمن ماه ، در سکوت فرو خورده ی کفتر های چاهی و روح ِ کهن ِ غوکان ِ حوالی چشمه ، به انتهای سالی می نگرم که از چشم تو افتاد  ... به راهی که آن سوی بهمن ماه انتظار مرا می کشد ...

تو بگو چگونه بروم حال آنکه ، با پر کشیدنت پاهایم شکست ... سحر گاهی که آب زمزم به دست ، به بالینت آمدم ... اما  چنان آرمیده بودی که هیچ کس دلش نیامد بیدارت کند  ... پدر که به آغوشم کشید و شانه هایم خیس اشک هایش شد ،  قرن ها دلتنگ ات شدم ...  قلبم از هم پاشید و هزار تکه ای شدم که هر تکه تو را با دنیایی درد به دوش می کشید و می گریست ...  بوسه ی آخر یادت هست ؟ و اشک هایم که روی پلک های آرامت فرو چکید ؟ ... من هنوز حرف داشتم که تو را از من گرفتند ... که تو رفتی ... رفتی ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 18:5  توسط مانیا.ش  | 

كورمال از هم می گذریم در این جهان ِ ناهمخوان.
من در شب سفر می كنم
با اشك هایی كه بی نور ماه وُ ستاره
مرده زاده می شوند
و تو
آنقدر در آدرس ِ نانوشته ی روزها گم شده ای
كه پیاده رو های پس از نیمه شب
تا صبح گریه ات می كنند.
كورمال می گذریم و از اولین تاك می دانیم
كه جهان هرگز
برق ِ پیاله ای در آستین نداشته است.

                                                   نصرت الله مسعودی


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 12:15  توسط مانیا.ش 

مرگ

تنها دری است

که تا به تو فکر می کنم باز می شود

این را درست روزی دانستم

که از خانه ای که در آن نبودی بدم آمد

و بعد از آن به هر دری زدم عزرائیل پشتش بود

و بعد از آن

طناب یعنی اتفاقی که نمی افتد را

به کدام درخت بیاویزم

و تیغ

یعنی این تویی که هنوز در رگ هایم جریان داری

 

 

مرگ

چیزی شبیه دست های من است

که حتی با ده انگشت نمی توانند

یک ذره از گرمی دست های تو را نگه دارند

چیزی شبیه صدایم

که هربار دوستت داشتم

تارهای صوتی ام را عنکبوت ها تنیده بودند

و چیزی شبیه خودم

که سپیدی موهایم تنها کفن را یادت می آورد

و سپیدی کاغذهایم

و سپیدی شعرهایم

و سپیدی تارهایی که سقف دهانم را

برای میهمانی خداحافظی غمگینی آذین بسته اند

 

عنکبوت ها می دانند

مرگ دری نیست

که روی لولاهایش بشود لانه ساخت

می دانند و

به سمت قلبم سرازیر می شوند

همانجا که هربار می تپید

تو شبیه شعر تازه ای از دهانم بیرون می آمدی

که سطرها و واژه هایش را تنها

مردگان می فهمیدند

که ردیف هایش را

قطعه هایش را

 

و گور تنها خانه ای است

که از نبودن تو در آن

دلم

نمی گیرد

 

                                   از : لیلا کردبچه



+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 21:30  توسط مانیا.ش  | 

از زیر سنگ هم شده پیدایم کن!

دارم کم کم این فیلم را باور می کنم

و این سیاهی لشکر عظیم

عجیب خوب بازی می کنند.

در خیابان ها

کافه ها

کوچه ها

هی جا عوض می کنند و

همین که سر برگردانم

صحنه ی بعدی را آماده کرده اند

از لابلای فصل های نمایش

بیرونم بکش

برفی بر پیراهنم نشانده اند

که آب نمی شود

از کلماتی چون خورشید هم استفاده کردم

نشد!

و این آدم برفیِ درون

که هی اسکلت صدایش می کنند

عمق زمستان است در من

..

اصلا

از عمق تاریک صحنه پیدایم کن!

از پروژکتورهای روز و شب

از سکانس های تکراری زمین، خسته ام!

دریا را تا می کنم

می گذارم زیر سرم

زل می زنم

به مقوای سیاه چسبیده به آسمان

و با نوار جیرجیرک به خواب می روم

نوار را که برگردانند

خروس می خواند.

..

از توی کمد هم شده پیدایم کن!

می ترسم چاقویی در پهلویم فرو کنند

یا گلوله ای در سرم شلیک

و بعد بگویند:

" خُب،

نقشت این بود"

 

                                         از : گروس عبدالملکیان


پی نوشت

با سلام خدمت همه ی دوستان عزیزم . امتحانات تمام شد و من تونستم با خیال راحت برگردم ... از همه ی دوستانی که در نبودم بودند و برای من نوشتن ممنون و سپاسگزارم .


+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 11:24  توسط مانیا.ش  |